در باره ی کار - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:52
روز اولی که بم گفتن بیا یه ایزو9001 اینجا پیاده کن یه " شوخی میکنید دیگه ؟" ی خاصی تو چشام بود. واقعیت اینه اگه بعنوان ممیز میومدم اینجا همون دم در برمیگشتم. قضیه خیلی کار داره و اینام شرایط تغییرشو ن
متعلق به هیچ کجا - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:52
صادقانه اینکه چیزهای دوست داشتنی زیادی اینجا هست. شهر کلی درخت داره، کلی منظره ی قشنگ و تازه، کلی محله ی جدید و جذاب و یک عالم روزهای بارونی. توی چین جاهای دیدنی زیادی برای کشف کردن و لذت بردن هست و ی
زندگی کوتاه است - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:52
فکر میکنم که مرگ عمو چیزهای مهمی را در من تغییر داد. شبیه یک مشت محکم که میخورد توی صورتت و بعد از گیجی کوتاه ضربه که گذراست، تو میمانی و دنیایی که شبیه قبل نیست. وقتی مرد فهمیدم نیستی چقدر به من، عزی
خاکستری رو به نمی دانم - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:52
روزهایی هم هست که فکر میکنم با همه چیز کنار امده ام. دوری، مرگ، کوتاه بودن زندگی. با این وجود آدمیزاد موجود ناپایداری است، احساسات تغییر می کنند و هر روز دنیا میتواند شکل و رنگی متفاوت از روز قبل داشت
تجربه ی مدام بدست آوردن و از دست دادن - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:52
امروز به این فکر میکردم که خیلی چیزها میخواستم و حالا، در این مرحله از زندگیم، دارمشان. دکتری به زودی تمام میشود، کاری دارم که درآمد مناسب، ساعت کاری متعادل و فعالیت مرتبط با تخصصم دارم، در محیطی که پ
به سان ره نوردانی که در افسانه ها گویند - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:52
چند بار در زندگیم تصمیم گرفته ام موجود آسان گیر تر و واقع بین تری باشم و موفق نشده ام؟ بی نهایت. چیزهایی که میتوانند مرا مضطرب یا کج خلق کنند بمراتب بیشتر از چیزهایی هستند که او را می آزارند. ذهن من ک
اجازه نده اندوه تو را بجود - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:52
افسرده خویی بلای ناخوشایندی است. خیلی وقت ها خیلی چیز ها توی زندگیت رادی که میتوانی بابتشان خوشحال باشی اما میچسبی به بخش کوچک نداشته و اجازه میدهی ذهنت فاجعه سازی کند چون افسردگی احساس آشنایی است. چون غمگین و آسیب پذیر بودن ساده تر است. آن جایی که دلمرده بودن قاطی ذات آدم بشود دیگر هیچ جور تغییر شر...
از کار و بار - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:52
در برقراری ایزو 9001 روش معمول اینه که سیستم مدیریت کیفیت موجود رو با الزامات استاندارد مقایسه میکنن و بعد گپ ها رو پر میکنند. مشکل اونجاست که کارخونه ای که توش کار میکنم عملا بخش های زیادی از QMS رو
لعنتی ها - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:22
قبلا خرید کردن رو دوست داشتم، برام لذت بخش بود و هیجان انگیز. بعضی وقت ها بابت موفقیت های کوچیک به خودم جایزه میدادم. مثلا بابت تموم کردن فلان پروژه یا خوندن فلان مقاله و نمره ی خوب فلان امتحان. دیگه
مصیبت بودن - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:22
هیچ وقت به درد اینهمه بی طاقت نبوده ام. انگار درهای مربوط به ستون فقرات یک بخشی از طالعم شده باشد، بار اولی که به دردسر درد دنبالچه مبتلا شدم کلافگی برگشتن به فیزیوتراپی یاداور روزهای مزخرف گردن درد،
كلاف - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:22
سي و يك ساله ام اما هنوز نمي توانم با پدرم بر سر اينكه اين زندگي متعلق به من است به توافق برسم. آنقدر همه ي زندگيم سرم توي كتاب و درس و دانشگاه بوده و هي زندگيم را جوري تنظيم كرده ام تا قبل تاريكي به
چیزهایی هست که بلد نیستند - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:22
هفت صبح دوشنبه با خبر شدم که مدیر گروه را عوض کرده اند. واکنش اولیه ام انکار بود، به خودم گفتم کدام خراب شده ای ظرف دو سال سه تا مدیر گروه عوض می کند و با هر بار تغییر هم لیست گروه و اساتیدش زیر و رو
کمی هم آسودگی - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:22
با وجود همه ی بهم ریختگی ها باید اعتراف کنم هنوز چیزهایی دارم که مایه ی دلگرمی و شادی من هستند. یکی خوشی کلاس های پنج شنبه ی بحث آزاد انگلیسی و یکی هم کلاس های عصر دشنبه ی دکتر بابایی زاد که ذهنم را آ
بی خوابی - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:22
تا همین چند سال پیش از مزه و عطر قهوه فراری بودم، این بود که هیچ وقت هم امتحانش نکردم. حتی انواع محصولات غذایی با طعم قهوه هرگز مطابق ذائقه ام نبود. بعد کم کم شروع کردم به تست کردن، با طعم تازه کنار آ
تا که یادم بماند - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:22
دوشنبه کمی قبل از ساعت هشت شب روی سرامیک های خیس زمین خوردم. ناگهان روی پاشنه ی پا سر خوردم و از پشت با سر به زمین کوبیده شدم. درست ششبیه شخصیت های کارتونی. صدای خوردن سرم به زمین و درد ناجور پخش شده
باران منم - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 17:14
[unable to retrieve full-text content]چارتار كنسرت داره چارتاركنسرت داره چارتار وسط بي رمقي هاي من كنسرت گذاشته
وانمود مي كند - تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 16:04
وانمود مي كند چه چيزي را به چي كسي ثابت ميكني؟ اينطور كودكانه...احمقانه +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۶ساعتxa010:18&nbsp توسطxa0 مکثxa0 |xa0
هر روز بدتر از ديروز - تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 22:15
شش-هفت ماه پيش به يك بنده خدايي جواب رد دادم. اطوار و اداي قبل اتمام ماجرا و اصرا به ديدن پدرم و مشاور وهزار مدل اعصاب خرد كردن و غيره يك طرف، بعد از تمام شدن قصه فكر ميكنم تا همين امروز لااقل هشت شماره تلفن متفاوت از او بلاك كرده باشم.ماجرا هميشه با قربان صدقه و ابراز دلتنگي و علاقه شروع و با اتهام...
خوشا كه هست - تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 22:15
برايش مي نوشتم چه كسي مي تواند تو را قدر من دوست داشته باشد، شبيه من؟ با همه نقطه ضعف ها و كاستي ها، با همه ي خودخواهي ها و حقارت ها حتي؟ و نمي فرستادم. برايش مي نوشتم دلتنگم اما جرات بروزش را ندارم، ميترسم از توي ذوق خوردنم، و نمي فرستادم.يعني مي فرستادم اما براي خودم، به خودم. بعد ترش براي خودم نو...
نمي تواند - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 19:12
نمي تواند يك هفته اي هست كه سرگيجه دارم.شب ها توي خواب نفسم مي گيرد، چند بار به حالي شبيه خفگي بيدار شده ام، چند ثانيه اي براي نفس كشيدن تقلا كرده ام و باز خوابم برده.سنگيني و شلوغي هفته هاي اخير با آنهمه فشار عصبي به لطف يك مشت آدم روان پريش كه فكر مي كرديم در دايره ي دوستانمان هستند از توانم خارج ...

برچسب‌های مرتبط

بگو کجایی | بگو بگو نامجو | بگو ای یار بگو | بگو منو کم داری | بگو نه | بگو برا چی | بگو که گل نفرستد | بگو کجایی زند وکیلی | بگو چه کنم | o h i o