با تشکر - تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 14:36
اگر شهاب سنگ جدیدی توی راه نباشد، سر و کله ی ویروس تازه ای پیدا نشود و هیچ جور بحران جهانی، ملی یا شخصی جدیدی نداشته باشم ، برنامه ام برای سال آینده به این ترتیب است: تمام کردن دکترا، به نتیجه رساندن
یک دریای کم عمق - تاریخ: 1398/10/11 ساعت: 0:26
ده سال وبلاگ نویس بودم، از سال 88 تا امروز. نه از آن بلاگرهای معروف، چه وبلاگ قبلی و چه اینجا سرم به کار خودم بود. فرقی نمی کرد چند نفر مرا بخوانند یا نخوانند، برای مخاطب نمی نوشتم، برای آرام گرفتن می
13reasons why - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 0:25
سیزده دلیل برای اینکه توی دو فصل اولش یه داستان دنباله دار قشنگ از روابط انسانی و جزییاتش بود. پر از سکانس های تامل برانگیز و فیلمنامه و دیالوگ های معقول. شخصیت پردازی ها پخته بودند و آدمها شما رو درگ
دو روی سکه - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:06
دیروز سر کار نرفتم. یک پیراهن سورمه ای جدید برای خودم خریدم و یک تاپ سفید با حاشیه ی گیپور. یک سریال جدید شروع کردم، قیمه پختم و کمی غیبت کردم. خاله زنک وار غر هایم را پشت تلفن زدم و به این فکر کردم ک
از اکتاشافات سی سالگی به بعد - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:06
فکر میکنم بعد از روابط خوب، کیفیت زندگی ما تا حد زیادی متاثر ار قابلیت لذت بردنمان از چیزهای کوچک است. مثلا من عطر این برگ های تازه ی نعناع که با بخار آب از ماگم بلند میشود را دوست دارم، و مه صبحگاهی
بخواب لطفا" - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:06
این چند روز یک هیولای کوچک غرغرو بودم که صبح ها از دنده ی چپ بلند میشد، مثل پیرزن ها از درد استخوان هایش مینالید، بعد یاد فلان خاطره ی بد عید قبل می افتاد، حرص میخورد، بدخلقی میکرد و خلقش همینطور تا ش
بخوابیم که هیچ راه حلی نباشد - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:06
رفیق نزدیکی داشتم در دوران لیسانس که خوابیدن برایش یکجور درمان و مسکن بود. اگر غمگین یا مضطرب میشد، اگر کم حوصله یا نا امید بود، هر حس ناخوشایندی که داشت میخوابید. علاقه ای هم به راه حل نداشت، سرشxa0 را
شهری که قلبم را ربود - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:06
شانگهای شگفت انگیز است. هرچه پکن بزرگی شلوغ و گیج کننده ای داشت شانگهای با شکوه و رنگی است. خیابان ها پر از درخت هستند، پاییز شهر پر ازxa0 رنگ های زرد و قرمز و نارنجی است. مبلمان و دکورهای قشنگ شهری همه
شغلی که ندارم - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:06
روز جمعه ی شما آخرین روز کاری ماست. شبیه بچه مدرسه ای ها هر اول هفته انتظار آخر هفته را میکشم. گمانم برای اینکه اینجا حس مفید بودن ندارم. شرح وظایفم مرتب تغییر میکند و آدمها شلوغ تر از آنند که کمک کنن
به مخاطبینی که هنوز دارم - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:06
آبلوموف عزیز،با سلام، همونطور که میدونی سالهاست نظرات وبلاگ رو تایید نمیکنم با این وجود به اینکه همیشه نظراتت رو با لبخند میخونم و خوشحال میشم که هنوز هستی. از اونجایی که مدتیه ازت بی خبرم خواستم اینارو گفته باشم و احوالت رو هم بپرسم.پی نوشت: و همچنین نظرات باقی دوستان خونده میشه حتی اگه جوابی ندم.
بعد - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:06
یک صندلی رو به ساحلی خلوت و تماشای غروب در هوایی بهاری. همینقدر کلیشه ای ارزو کردم.
آخ وطن جان - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:02
امروز ناگهان توی مسیر زدم زیر گریه. دلم برای عمو تنگ شده. چیزی در باره ی شکل زندگی کردنش هست که کلافه ام می کند. اینکه هرگز بهره ای از زندگی نبرد. اینکه همیشه درامدش خرج دیگران میشد. اینکه هیچ چیزی جز
درونیات - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:13
یکی ار این بلوزهای تو کرکی پوشیده ام که رنگ قرمز روشن دارد و طرح یک گوزن کارتونی. آسمان بیرون از پنجره ابری است و کم و بیش بارانی. هوا خنکی خوشایندی دارد اما بنظر میرسد لباس من کافی نیست. دست ها و نوک
نام و نشانم - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:13
خوب است که اسمم سوسن، سحر، ماندانا و خیلی اسم های دیگر نیست. در عوض میتوانستم نیلوفر، شیدا، تارا یا حتی پرستو باشم. پرنیان و نورا و سوگل هم نمیشد که باشم. آدم این چیزها را حس میکند. جای همه ی اینها دو
در باب ما و اونا - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:13
چه چیزهای کوچکی برای لذت بردن که اینجا هست و آنجا از ما دریغ میشد. اینکه بتوانی با بودجه ی محدودت کلی انتخاب برای خرید ماشین داشته باشی. اینکه مجبور نباشی برای یک ماشین خارجی چند برابر قیمت واقعیش پرد
پناهگاهی که دارم - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:13
کتاب هاکتاب هاتا خاطرم هست پناهی امن تر از ایشان نداشته ام.
یک دلتنگ همه چیز - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:13
سهم امروزم از زندگی کمی اندوه، کمی سرخوردگی، مقداری خشم و کمی دلتنگ  نیلوبلاگی است. شنبه خوشحال و ذوق زده بودم. یکشنبه پر انرژی و شاد و سر زنده. چقدر سی سالگی و بعد از آن با تمام آنچه پشت سر گذاشته امxa0 متفاوت ا
از پناه ها - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:13
عنوان آخرین کتابی که میخوانم هست: عصبیت و رشد آدمی. در باره اش میشود گفت که آگاهی بخش و روشنگر است. قدیمی است اما هنوز کاربرد دارد.
به سوی دیوار - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:13
مامان و بابا دارن میان اینجا، از این بابت خیلی خوشحالم. قراره چهارتایی بریم پکن، امروز فهمیدم هزینه ی بلیط هواپیما یا قطار به اضافه ی دو شب هتل توی پکن برای چهار نفرمون میشه حدودا ده هزار یوان یعنی حدود 16 میلیون تومن و خب یمقدار شوکه شدم. تازه هزینه ی خورد و خوراک و ورودی ها و تاکسی رو حساب نکردم. ...
در ادامه ی زیست تازه ام - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:52
درد گردنم اینجا تشدید شده. جفت شصت های دستم هم به سختی تا میشن و مفصل خشک و صدا داره. حالا عوارض رطوبت و کولر گازیه یا گوشی و کامپیوتر یا عصبیه نمیدونم. نکته جالب اینه که تعداد فرصت شغلی از متقاضی بیش

برچسب‌های مرتبط

بگو کجایی | بگو بگو نامجو | بگو ای یار بگو | بگو منو کم داری | بگو نه | بگو برا چی | بگو که گل نفرستد | بگو کجایی زند وکیلی | بگو چه کنم | o h i o