خرید بک لینک

اینجا چراغی روشن است

که من آن کورسوی امیدم

به امید اینکه خوانده شود

نت داخل ایران قطعه، می‌نویسم به این امید که دوستانم ببینند. امیدوارم سلامت باشید. اگه اینجارو خوندین یه خبری بدین.

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 5:40

اینجا چراغی روشن است

که من آن کورسوی امیدم

تاریخ'>تاریخ تاریخ

تحلیل‌ها به صحبت‌های پیشگوی معبد دلفی شبیه شده، خودت باید حدس بزنی چه منظوری داره. هرکسی بسته منفی نگری یا آرزو اندیشی برداشتی می‌کنه. هیچ نظریه محکم قابل توجهی نیست. هرچه پیش بیاد اما همین‌ها فریادشون بلند میشه که من میدونستم و گفته بودم و به این دلایل واضح بود که فلان. اون واضح رو الان بگو از این ابهام خلاصمون کن خب!

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 5:40

اینجا چراغی روشن استکه من آن کورسوی امیدمپرنده‌های کوچک عزیزمبچه را برده بودم خانه‌ی بازی، وقت برگشتن صدای بلند کوبیده‌شدن آب در آ‌ب‌نما ترساندش. چیزی در قلبم مچاله شد. برای بچه‌های کوچک دوستانم، برای اقوامم، برای دخترخاله‌ی باردارم، برای وطن و برای صدای انفجار در تهران. برای ترس که حق بچه‌ها نیست . برای آینده و ابهام و اضطراب. عزیز من، دورترین نقطه‌ی جهان این جایی است که ایستاده‌ام، بدون صدا، بدون تصویر، بدون خبر، در دلواپسی.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 5:40

از سرزمین خورشید دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده. باید بگردم بین کلمات و چیزهایی از خودم را مرور کنم. تغییر کرده‌ام، بشکل واضح و زیادی تغییر کرده‌ام. زحمت زیادی هم داشته البته. حالا جهان کمی امن‌تر و من کمی پذیراتر هستم. مامان بودن چیز قشنگی است. خانواده ساختن هم همینطور. فکرش را که می‌کنم، انگار جمله‌هایم هم کوتاه‌تر شده. هوا که از داغی بیفتد، می‌روم یک سمتی از شهر و یک مسیر طولانی را قدم می‌زنم. یک مسیر خیلی طولانی. به مقصد هیچ کجا. باید یادم بیاید کجا هستم، چرا هستم و تا کجا هستم. این تا کجاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: شنبه 29 آذر 1404 ساعت: 16:56

تو می‌تابی بچه به زندگیم بعد اضافه کرد. درک بیشتری از گذر زمان یا حتی عوض شدن فصل‌ها. این‌ها را امروز می‌نویسم که سر‌لج بود و از دنده چپ بیدار شد. خلاف خلق خوش همیشگی، امروز نق می‌زد، غر می‌زد، بهانه می‌گرفت. حالا خوابیده. از صدای نفس‌هاش می‌توانم بگویم درست در کدام لحظه خوابش برده. گاهی دست می‌کشم روی صورتش و حیرت می‌کنم از اینکه وجود دارد. ما کسی را به این جهان اضافه کرده‌اند، یک انسان! کسی برای عشق ورزیدن، مراقبت کردن، کسی برای تماشا شدن. + نوشته شده در دوشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: شنبه 29 آذر 1404 ساعت: 16:56

نور قشنگم جمله‌بندی‌ بچه بشکل بامزه‌ای داره بهتر میشه. ترکیب دو زبان، هر دو رو به نسبت سن خیلی خوب صحبت می‌کنه. حافظه درخشانی داره با کلی شوق به کشف کردن. تازه از سفر ساحلی برگشتیم. تمام اون چند روز پر از ذوق بود. توی آب، بین شن‌ها، روی تیوپ بادی شکل تک‌شاخش. باید عکس‌هامون رو جدا کنم، سری جدید رو چاپ کنم، آلبوم خانوادگی رو کامل کنم. باید این خاطره‌هارو ثبت کنم، نگه دارم. باید مرور کنم که خانواده داشتن و دوست داشتنش، خوشبختیه. باید یادم بمونه. + نوشته شده در چهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: شنبه 29 آذر 1404 ساعت: 16:56

توت‌فرنگی کال هفده سالم که بود جراحی آپاندیسیت داشتم. جای بخیه، زشت و ناجور، بزرگ‌تر از حد معمول باقی موند. برای خودم مهم نبود مامان بابا هربار یادشون میفتاد از جراح عصبانی میشدن. چند سال بعد بابا یه کرم ترمیمی برام گرفت، یمدت زدمش، زخم کم‌رنگ‌تر شد اما ناپدید نشد، خسته شدم و پروسه‌رو رها کردم. سال‌های سال بعدش باردار شدم، زایمان کردم، اسکار جدید برداشتم که رد نازک محوی داشت و زخم‌های قبلی‌رو فراموش کردم. امشب بی‌هوا بعد مدت‌ها چشمم افتاد به جای بخیه‌های قدیمی. محو شده بودن، بزحمت میشد پیداشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: شنبه 29 آذر 1404 ساعت: 16:56

تو این پنج‌سال بارها و بارها و بارها خواب دیدم عمو زنده‌س. وانمود کرده مرده. خبر دروغ بوده. ختم رو برای کسی گرفتیم که زنده‌س. بهش می‌گم میدونی من چقدر گریه کردم؟ بیشتر وقتا یکم بعد دوباره میمیره. گاهی هم زنده میمونه و دیگه مهم نیست چقدر گریه کردم. دلم براش تنگ شده. خاک ندیدن چیز عجیبیه. یه پرونده باز مونده تو سرته. شاید یه آرزوی نا‌ممکنه. ناخوداگاهم هی تورو زنده میکنه، مگه رویاها اثر جبرانی ندارن؟ دلم برات تنگ شده عزیزم، دلم برات تنگ شده. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 4 آذر 1404 ساعت: 21:13

به برف فکر می‌کنم. به چیزهایی که از احساساتم بلدم، چیزهایی که یاد گرفته‌ام. به مهارت گفتن، شنیدن، تلاش برای حل کردن. به بی‌اعتبار کردن اضطراب‌های بی‌ریشه. به مکث کردن فکر می‌کنم، به مکث کردن. به درنگ کوتاه بین پرش‌های ذهن. لحظه‌ای که می‌پرسی، شک می‌کنی، بعد چیزی هست که شاید نور نباشد، اما تاریکی هم نیست. تصویر محوی است که واضح‌تر خواهد شد. به برف فکر می‌کنم، بدون سرما. خاطراتش سرد نیست. سپید، قشنگ و خواستنی است. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 4 آذر 1404 ساعت: 21:13

صدای توی پادکست از یک بحث فلسفی تاریخی رسیده بود به ارزشمندی ذات زندگی. داشت از لذت لحظه‌ها می‌گفت. گمانم بعضی کلیشه‌ها هم حیف شده‌اند. یکیش همین زیستن در لحظه. دوش آب‌گرم، ورِ خنک بالشت، پنج دقیقه‌ی اضافه‌ی دم صبح. آن تکه‌ی داغ نان سر سفره که بابا خریده باشد. بابا را داشتن، سالم داشتن، کنارت داشتن و آن نان داغ البته همه با هم چیز کمی هم نیست. بعد خاطرات هستند، آدم‌ها هستند، غوطه‌وری در آب زلال هست و بستنی موهیتو. بعد؟ همیشه باز هم هست عزیزم، همیشه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 4 آذر 1404 ساعت: 21:13

تا این لحظه از امسال راضیم. آدم بهتری بودهام، چیزهایی ساختهام، چیزهایی پس گرفتهام و دنیا، آنطور که تماشا کردمش، دور من آرامتر گذشته. جز این میزبان بودهام، مامان بودهام، تلاش کردم خودم باشم، که بودهام و چیزهای کوچکی از این قبیل که کم نیستند.

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 15:21

روزهای بارانی که مهلت بدهند، هوا هوای بیرون زدن است. عطر گل و سبزه شهر را برداشته. اسکوتر برقی برداری، تونلهای درختی را پشت هم رد کنی و جهان در آغوش تو باشد. این روزها سپاسگزار اتفاقات کوچک و سادهام. بغلهای بیهوا، خندههای دخترم و حتی تماشای شاخههای رز باز شده توی گلدان روی کنسول. تابلو نقاشی سفارش دادیم برای بالای کاناپه. سر فرصت چند تا عکس قشنگ پیدا میکنم که توی قابهای فریم دار بروند روی دیوار کناری. آلبوم بچه را باید کامل کنم. به هجده ماهگیش چیزی نمانده. زندگی؟ این روزها تکههای کوچک توی راه را صدا میکنم زندگی. بعد به سفرها و برنامههای وقتی کمی بزرگتر شد فکر میکنم، به گلدان بزرگ برگ انجیری که برای گوشهی خانه خواهم خرید و به اینکه خانواده مفهوم کوچک قشنگی شده برایم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: يکشنبه 9 ارديبهشت 1403 ساعت: 17:49

این روزهای ابتدایی سال نو، ملایم و قشنگ و خواستنی بوده. آنطوری که از بهار توقع داری. هوای خوش، حال خوش، اتفاقات کوچک خوش. یکی دو تا دورهمی، چند تایی هدیه، مقدار زیادی لبخند. بستههای قشنگ پستی و امروز! امروز پنجم فروردین و پنجمین سالگرد ازدواج ماست.

امروز کمی بیشتر عاشقم.

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 16:52

اومدم که بنویسم در یک ماه گذشته حال روحیم خوب بوده. زیر نظر متخصص دوز کمی دارو شروع کردم و انگار که گرمی به دلم برگشته باشه، دنیا دوباره رنگ گرفته. بنظر میاد افسردگی بعد از زایمان یقهم رو ول کرده. حالا هر روز رو به جان کندن به شب نمیرسونم، نفس کشیدنم سخت و سنگین نیست، حتی دردهای فیزیکی قابل تحملن. کنار بچه میخندم، زمانهای کوتاهی برای خودم هم دارم.

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 19:14

کسی رو ندارم براش بنویسم و بگم دارم خفه میشم.

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1402 ساعت: 14:43

صفحه بندی