تابستان لعنتي
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 15:16
احساسي كه دارم شبيه به هيچ چيز نيست. خشم نيست، آزردگي نيست، ترس نيست، از دست دادن نيست. دل شكستگي يا نا اميدي يا دل تنگي نيست. اندوه است، اندوه. اينكه بر قلبم نشسته، اينكه بر ذهنم نشسته، اين كه بر خاطرم و دست هايم و چشم هايم نشسته، اينكه تا عمق صدايم رسيده اندوه است. وگرنه چطور مي توانم براي موجود ك
رفتن...همیشه رفتن
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 1:37
مادر قدیمی ترین رفیقم امروز صبح مرد. دیروز با هم بودیم، تلاش می کرد قوی بماند. بعد ناگهان پشت فرمان، توی اتوبان مدرس اشک هایش جاری شده بودند. گفته بود کاش برود، تمام شود درد و عذابش، آرام بگیرد. آرام گرفت. صبح خبر داد که آرام گرفته. هجوم هجده سال خاطره با تمام چیزهایی که از مادرش به یادم مانده، از ا
خروش
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 1:37
دكتر ميم يك بار گفته بود كه شناخت آدمها در زمان عصبانيت مساله ي خيلي مهمي است. اينكه وقتي خشمگين هستند، وقتي احساس درد و از دست دادن دارند تا چه اندازه مي توانند خود دار و منصف و واقع بين باقي بمانند. آدمها وقت عصبانيت چشم مي بندند ر دهان باز مي كنند، قبول، وجودشان پر از كينه مي شود و در پي تلافي به
غصه ها
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 1:37
امروز حالم بابت مراسم ختم مادر رفيقم قدر كافي گرفته بود كه يك مشاجره ي سخت و ناجور هم به آن اضافه شد و شديدا باعث بهم ريختگيم شد.صبح دوشاخه ي شارژر توي پريز شكست و بعد وقتي مثل احمق ها دست بردم تا بخش فلزي را بيرون بكشم دچار برق گرفتگي شدن. ظهر سشوار بعد از چند دقيقه فس فس و نفس گرفتگي ناگهان سوخت و
ما را همه شب نمي برد خواب
-
تاریخ: 1396/5/13 ساعت: 9:51
نمونه برداري انجام شد و نتيجه ماند براي ده روز بعد. كمي آرام شده ايم، اين شب ها دلواپسي هايم شكل كابوس گرفته اند و توي خواب پيدا مي شوند. كابوسِ تكراريم هم شده اينكه مي بينم سر سفره ي عقدم، بزور وادارم كرده اند كه ازدواج كنم، توي رودربايستي مانده ام و كسي را قبول كرده ام. فكر مي كنم بايد بپذيرم كه ف
بيدل
-
تاریخ: 1396/5/13 ساعت: 9:51
[unable to retrieve full-text content]خب در واقع؛ نامحرم هنگامهٔ تغییر مباشید تعمیر نویی نیست درینکهنه بناها xa0
تابستان
-
تاریخ: 1396/5/13 ساعت: 9:51
[unable to retrieve full-text content]چيزي براي به شوق آمدن چيزي براي از ته دل به شوق آمدن مي خواستم
تب
-
تاریخ: 1396/5/13 ساعت: 9:51
دل خوش کرده ام به اتفاق های کوچک، شاگرد اول شدنم، تماشای دوباره آشپزی کردن مادرم و آن شیشه ی صورتی عطر که به سلیقه ی خودش برایم خریده. +xa0نوشته شده در xa0پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۶ساعتxa013:14xa0 توسطxa0 مکثxa0 |xa0
از همان راه دور
-
تاریخ: 1396/5/13 ساعت: 9:51
[unable to retrieve full-text content]او هميشه چند معجزه ي كوچكِ خواستني در چنته دارد تا حال ناخوشت را بگرداند به خوشي
رفتن
-
تاریخ: 1396/5/13 ساعت: 9:51
سرد بود. گیر افتاده بود در تکرار نا منصفانه ی تنهایی یک خیابان، ماشین ها بی توجه می گذشتند و گذشته تکرار می شد. تمام رنج های سالهای پیش و پس. سرد بود، لرز به تنش نشسته بود. دست چپ بشکل واضحی بیشتر می لرزید.xa0پا گذاشته بود روی ته مانده ی گلxa0 و برف بعد با نوک پنجه سپیدی به جا مانده را هل داده بود س...
بهارین
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 19:33
فکر می کنم هر سه تایی مان سفر لازم داریم. شنبه از دکتر جدید وقت می گیریم. دلم نمی خواهد مامان برود زیر تیغ جراحی. هر قدر هم سبک و ساده، فکر می کنم آمادگیش را ندارد. نه از نظر روحی، نه از نظر جسمی. اوضاع و احوالش که بهتر شد در اولین فرصت دو سه روزی راهی سفر می شویم. ذهنم کمی آرام گرفتن لازم دارد. تاب
گوش كن
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 19:33
گفتم بگذار من بروم آنقدري خسته بودم كه مي توانستم روي همان پله بخوابم، پلك هاي سنگينم را روي هم بگذارم و تا مدت ها باز نكنم. نه اينكه جسمم خواب بخواهد، روحم پي راه فرار بود. مي خواست توي دنيايي باشد كه"اينجا" نيست، لحظه نيست، هيچ كدام اين اتفاق ها را ندارد. بايد بروم، گوش مي كني؟ چه بايد مي كرد تا د
آمينِ من باش
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 23:08
آمينِ من باش هرطور فكر مي كنم آنچه بايد گفته ام، آنچه مي خواهم مي داني.xa0 +xa0نوشته شده در xa0پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa023:52xa0 توسطxa0 مکثxa0 |xa0
بعد از همه ي اين سالها
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 23:08
نمي ترسم. ياد گرفته ام كه نترسم. چيزهاي جدي كمي تو اين دنيا هست. آدمي تقريباً با همه چيز كنار مي آيد و "همه چيز" هم تقريباً هيچ وقت اتفاق نمي افتد. +xa0نوشته شده در xa0جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa010:54xa0 توسطxa0 مکثxa0
چارتار
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 23:08
[unable to retrieve full-text content]ب سمت ماندنت راهي نمي شوي چرا گاهي سحر اصافه كنه ب فهم آسمانم شمرده تر بگو با من حروف رفتنت تا من بگيرم از دلت همه بهانه ها را
امان
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 23:08
مامان مریض شده. دردسر های پیش از یائسگی با کم خونی شدید و چندتایی مشکل دیگر ترکیب شده و حسابی ناخوشش کرده. این سومین سالی است که گرفتار این ماجراییم.xa0مادرم آدم کم طاقتی است،تحملش به درد خیلی کم است و مریضی بشدت بی تاب و بدخلقش کرده. تمام روز را یا خوابیده یا بهانه می گیر و غر می زند و از درد می نا...
که احتمال نماندست ناشکیبا را
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 13:55
زن های عاشق، شباهت عجیبی به هم دارند. غرورشان را بارها می شکنند و هرگز به تمامی دست نمی کشند. حتی اگر اینطور به نظر برسد. می خواهم بگویم هر بار که دخترک از کنارم عبور می کند، هر بار که نگاهش را می دزدد یا بزور سلام و علیک می کند، یا حتی زمانی که توی رودربایستی می ایستد و چند کلمه ای حرف می زند. من آ
آرام
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 18:00
همه ي عمر به گوشمان مي خوانند كه هرچه زندگي را ساده تر بگيريم راحت تر مي گذرد. فكر مي كنم چيزي كه بيشتر از همه به آن رسيده ام اين است كه ما نه خودِ زندگي، كه خودمان را زيادي جدي مي گيريم. انگار كه مركزيت هستي هستيم و كائنات بايد خدمتمان باشد و هر جور نقد و رفتار خلاف ميل توهين به ساحت مقدس ماست. مي
هر كجا روي وصله ي مني
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 20:38
دريا دادور يك ترانه دارد به اسم شبم تاريك. جزوه ها آنقدر حجيم هستند كه وقت نمي كنم براي استراحت تا محوطه پايين بروم و بيايم. در عوض نشسته ام روي يكي از مبل هاي راحتي بين ميزها و گوشش ميكنم. پاي راستم با ريتم آهنگ تكان مي خورد و هندزفري به گوش لبخند مي زنم. كسي هم فكر نمي كند خلم، اينجا پر آدم هايي ا
دلم كه برايش تنگ مي شود
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 20:15
اگر او پشتوانه و نيروي محركم نبود، اگر او جرات و جسارت من براي برگشتن به دانشگاه نبود، اگر نداشتمش كه بگويد هرچه بشود من هستم، دكتراي لعنتي رها شده را از نو شروع نمي كردم، دو ترمم به چشم بر هم زدني تمام نمي شد و اين روزها را حتماً جاي تلاش براي آينده و اميد داشتن و سرشلوغي نشسته بودم و غصه مي خوردم.