
صدای توی پادکست از یک بحث فلسفی تاریخی رسیده بود به ارزشمندی ذات زندگی. داشت از لذت لحظهها میگفت. گمانم بعضی کلیشهها هم حیف شدهاند. یکیش همین زیستن در لحظه. دوش آبگرم، ورِ خنک بالشت، پنج دقیقهی اضافهی دم صبح. آن تکهی داغ نان سر سفره که بابا خریده باشد. بابا را داشتن، سالم داشتن، کنارت داشتن و آن نان داغ البته همه با هم چیز کمی هم نیست. بعد خاطرات هستند، آدمها هستند، غوطهوری در آب زلال هست و بستنی موهیتو. بعد؟ همیشه باز هم هست عزیزم، همیشه. بخوانید...
ادامه مطلب
متوجه یک الگوی تکراری شدهام. نمیتواند حال بد دیگران را تحمل کند. اندوه، اضطراب، افسردگی یا هر حس منفی دیگری خشمگینش میکند. مرتب به دیگران برچسب ضعیف بودن میزند یا آنها را متهم میکند که انرژی و توان او را میگیرد. به همه، به هرکسی که ابراز خستگی کند، در مسیر توقعات او حرکت نکند، هرکسی که اندکی همدلی یا همراهی بخواهد. چقدر ضعیف، با لحنی از انزجار، تکیه کلام پرتکرارش شده.از ضعف دیگران نفرت و احتمالا وحشت دارد. یکجور فرافکنی عجیب. از روبرویی با امکان ضعف در آدمها میترسد چون از آدمهای ضعیف میترسد چون از ضعف در خودش میترسد. از روبرویی با این حقیقت که خودش هم میتواند در همین موقعیت باشد میترسد. گمان میکند حال لحظه آدمها توصیف شخصیت و موجودیت آنهاست. نمیتواند شریک سوگواری کسی باشد، تسلی بخش تنهایی کس...
ادامه مطلب
من از اون آدمایی نیستم که وقت عصبانیت متوجه نیستن چی میگن، از اونایی هستم که هرگز یادم نمیره چی شنیدم. میتونم جلوی زبونم رو بگیرم، میتونم هر حرفی رو نزنم، میتونم ساکت بمونم اما کینهی اونایی که نمیتونن میمونه رو دلم. بخوانید...
ادامه مطلب
درونگرایی برای من جذابه. آدمهای عمیقتر، کم صدا، پرحوصله. حریم خصوصیت رو حفظ میکنن، بهت فضا و فرصت میدن، میشه کنارشون ساکت موند. صمیمیت براشون زمانبره، نمایش و ادا تو رفتارشون کمتره. تقریباً همهی دوستان نزدیکم درونگران. انگار فقط این مدل آدمها بهم حس امنیت میدن. من اما درونگرا نیستم. نیاز د...
ادامه مطلب
دیروز روی پله برقی فروشگاه، عنق و کم حوصله درحالیکه ور اهمال گر مغزم بهانه میتراشید غر زده بودم که نمی توانم. دلخور جواب داده بود آدم اگر بخواهد از پس همه چیز بر می آید. درستش این بود که خیلی وقت بود که نمی خواستم. خسته ام؟ افسرده ام؟ مضطربم؟ کمالگرای درون یکجا نشینم کرده؟ هر چه هست حتی از آن مرحله ای که شب به خودت قول فردا صبح و تغییر می دهی هم عبور کرده ام. حالا زمان است که از من عبور می کند. من هستم که در فصل ها اتفاق می افتم. آن شاخه ی نیمه خشک درختم که نه می شود دور انداخت، نه سبز شدنش رمق ...
ادامه مطلب
گیجی عجیبی به لحظه هایم نشسته. میل به خواب دائمی دارم. چشم ببندم روی همه چیز و آن کسی که روبروی اینهمه اتفاق ایستاده من نباشم. حالا نه اینکه شرایط اضطراری باشد، پایدار است و پیش رونده. منم که کم حوصله...
ادامه مطلب
چه چیزهای کوچکی برای لذت بردن که اینجا هست و آنجا از ما دریغ میشد. اینکه بتوانی با بودجه ی محدودت کلی انتخاب برای خرید ماشین داشته باشی. اینکه مجبور نباشی برای یک ماشین خارجی چند برابر قیمت واقعیش پرد...
ادامه مطلب
دوشنبه کمی قبل از ساعت هشت شب روی سرامیک های خیس زمین خوردم. ناگهان روی پاشنه ی پا سر خوردم و از پشت با سر به زمین کوبیده شدم. درست ششبیه شخصیت های کارتونی. صدای خوردن سرم به زمین و درد ناجور پخش شده ...
ادامه مطلب
دوستان پست قبلي يكسري مخاطب خاص داشت كه من رو تو دنياي واقعي ميشناسن و آدرس اينجا رو من بهشون ندادم. براي خواننده هاي وبلاگمم، دوستانم يا دوستان مجازي نبودمتاسفم كه عصبانيتم باعث شد بقيه خواننده هام فكر كنند با اونها بودم و از كامنت هاشون ناراحت بودم...
ادامه مطلب
نمونه برداري انجام شد و نتيجه ماند براي ده روز بعد. كمي آرام شده ايم، اين شب ها دلواپسي هايم شكل كابوس گرفته اند و توي خواب پيدا مي شوند. كابوسِ تكراريم هم شده اينكه مي بينم سر سفره ي عقدم، بزور وادارم كرده اند كه ازدواج كنم، توي رودربايستي مانده ام و كسي را قبول كرده ام. فكر مي كنم بايد بپذيرم كه ف...
ادامه مطلب
او هميشه چند معجزه ي كوچكِ خواستني در چنته دارد تا حال ناخوشت را بگرداند به خوشي...
ادامه مطلب
مامان مریض شده. دردسر های پیش از یائسگی با کم خونی شدید و چندتایی مشکل دیگر ترکیب شده و حسابی ناخوشش کرده. این سومین سالی است که گرفتار این ماجراییم.مادرم آدم کم طاقتی است،تحملش به درد خیلی کم است و مریضی بشدت بی تاب و بدخلقش کرده. تمام روز را یا خوابیده یا بهانه می گیر و غر می زند و از درد می نالد...
ادامه مطلب
زن های عاشق، شباهت عجیبی به هم دارند. غرورشان را بارها می شکنند و هرگز به تمامی دست نمی کشند. حتی اگر اینطور به نظر برسد. می خواهم بگویم هر بار که دخترک از کنارم عبور می کند، هر بار که نگاهش را می دزدد یا بزور سلام و علیک می کند، یا حتی زمانی که توی رودربایستی می ایستد و چند کلمه ای حرف می زند. من آ...
ادامه مطلب
اگر او پشتوانه و نيروي محركم نبود، اگر او جرات و جسارت من براي برگشتن به دانشگاه نبود، اگر نداشتمش كه بگويد هرچه بشود من هستم، دكتراي لعنتي رها شده را از نو شروع نمي كردم، دو ترمم به چشم بر هم زدني تمام نمي شد و اين روزها را حتماً جاي تلاش براي آينده و اميد داشتن و سرشلوغي نشسته بودم و غصه مي خوردم....
ادامه مطلب
قسمت شگفت انگيز خاطره آنجاست كه متعلق به گذشته است اما ماهيت ثابتي ندارد!بسته به آنچه بعدها پيش مي آيد يك خاطره ي بد در گذر زمان مي تواند تبديل به يك اتفاق تمام شده يا خنثي شود و يك خاطره ي خوب بعد از فقدان مي تواند تبديل شود به يك سوهان روح، يك تلخي بزرگ! جالب نيست؟...
ادامه مطلب
دوستت ندارم و نمي دانم آيا زمان چيزي را تغيير خواهد داد يا نه. ببخشيد اما نمي شود براي تسلي لحظه اي آدمها به آنها دروغ گفت. براي من "دوستت دارم" به تنهايي يك تعهد است. به زبان آوردنش يعني من تصميم گرفته ام توي اين خاك ريشه كنم و به آن پايبند و وفادار باشم. يعني قبول كرده ام كه تو انتخاب من هستي و امروز من هيچ كدام از اينها نيستم! فردا؟ باور كن كه هيچ كس فردا را نمي داند....
ادامه مطلب
همه ي آدمها گاهي بايد بروند بيرون از شهر، جايي را پيدا كنند كه نور چراغ هايش آنقدر نيست كه ستاره ها پيدا نباشند، بعد به سوسو زدن آنهمه نقطه ي درخشان زل بزند و به اين فكر كند كه ما چقدر كوچكيم، چقدر كوچكيم، چقدر! و با اين وجود طوري زندگي مي كنيم كه گويي مركزيت هستي و با ارزش ترين موجوديم....
ادامه مطلب
شب هاي زيادي هست كه بعد از يك روز پر كار، يك روز تعطيل، يك روز معمولي، يك روزِ كسل كننده ي توي خانه يا يك روز سرگرم كننده ي پر از دور همي، اصلا يك هر روزي، ناگهان چيزي توي وجودم خالي مي شود. انگار باتري تمام كرده باشم، انگار همه ي شارژم را روز خورده باشد و تمام شده باشم يكهو پر مي شوم از بي انگيزگي و غصه و فكرهاي مزخرف. گاهي گريه ام مي گيرد، گاهي بدخلق و ساكت مي شوم و گاهي هم مي افتم يك گوشه و شده كه مثلا چهل و پنج دقيقه بي تكان خوردن زل زده ام به جايي. بعد حال مزخرف مي رود و من مي خوابم يا كتاب مي خوانم يا سخنراني گوش مي كنم يا هرچه. صبح كه چشم باز مي كنم، انگار...
ادامه مطلب
هميشه ميگفت تو براي رسيدن به دوست داشته هايت، خواسته هايت چه كرده اي؟ اگر ميخواستي نويسنده باشي چند تا كارگاه داستان نويسي رفته اي چند تا كتاب داستان نويسي خوانده اي با چند تا نويسنده حرف زده اي توي چند تا مسابقه ي كوچك و بزرگ شركت كرده اي؟ من فكر مي كردم از اينهمه آدمي كه آرزوي جهان گرد شدن دارند چند نفر كوله بر مي دارند و از سفرهاي نزديك و كم هزينه شروع مي كنند يا زبان تازه ياد مي گيرند يا مي روند پي شغل هاي پر سفر. از اينهمه آدم كه آرزوي ماشين آخرين مدل دارند چند نفر مي روند پي كارهاي پر زحمت تر يا ايده ي نو پيدا كردن يا پس انداز مي كنند تا برسند به آرز...
ادامه مطلب
داشتم به ميم ميگفتم آدمي حال بدش را مي نويسد وگرنه حال خوبي ها را كه زندگي مي كني....
ادامه مطلب