خرید بک لینک

اینجا چراغی روشن است

که من آن کورسوی امیدم

پرنده‌های کوچک عزیزم

بچه را برده بودم خانه‌ی بازی، وقت برگشتن صدای بلند کوبیده‌شدن آب در آ‌ب‌نما ترساندش. چیزی در قلبم مچاله شد. برای بچه‌های کوچک دوستانم، برای اقوامم، برای دخترخاله‌ی باردارم، برای وطن و برای صدای انفجار در تهران. برای ترس که حق بچه‌ها نیست . برای آینده و ابهام و اضطراب. عزیز من، دورترین نقطه‌ی جهان این جایی است که ایستاده‌ام، بدون صدا، بدون تصویر، بدون خبر، در دلواپسی.

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 5:40

صفحه بندی