صبح - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 16:07
[unable to retrieve full-text content]نخستين لبخند نخستين لبخند حقيقي بر لبان كسي بودن مگر آدمي را بدون آدمي دوام و درماني هست؟
هست - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:38
از صبح تا وقتي چراغ هاي كتابخانه خاموش مي شود سرم را فرو كرده ام توي جزوه ها و مقاله ها و سمينارها. گاهي پشت ميز، گاهي روي آن مبل سبزِ چرمي بزرگ كنار راه پله ها و بعضي وقت ها هم كز كرده روي زمين، گوشه ي قفسه هاي كتاب هاي مرجع. با ساختارهاي شيميايي سر و كله مي زنم. با آنزيم ها و امولسيفايرها. گاهي به
بي گريز - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 22:43
من بوي خاك باران خورده ام، از ياد نرفته ام كه به يادم بياوري...همين جا بوده ام، هميشه، در تمام بادها، باران ها، خاطره ها.xa0 +xa0نوشته شده در xa0شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa018:38xa0 توسطxa0 مکثxa0 |xa0
خسروا گوي فلك در خم چوگان تو باد - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 22:43
يك اپليكيشني هم توي گوشي دارم كه هم اديتور است و هم براي خاطر رمز دار بودنش جاي خوبي است براي عكس هايي كه نمي خواهي توي گالري نگه داري. تعداد عكسهايش زياد نيست، تقريباً همه را از برم. ديشب بازش كردم كه عكسي از فلاني نشان شميم بدهم كه ناگهان خشكم زد. تمام عكس هايي كه نزديك به يك سال پيش يا شايد هم بي
اليس الله بكاف عبده؟ - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:26
فقط خسته بود و دنيايي كه تا اين اندازه بي در و پيكر و ظالم است درك نمي كرد. فقط خسته است و فكر مي كند اگر بهتر شدن به معني دو باره داشتن يا اميد تازه نيست بايد گذاشت آنچه مانده هم ويران شود و از دست برود. فقط خسته است و فكر مي كند بدتر نشدن درمان نيست، خودش درد است براي خودش كه تاوان چيزي را پس بدهد
فردا - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:26
بعضي وقت ها هم به حجم جزوه ها و مقالات و سمينارهايي كه تا شب امتحان بايد بخوانم نگاه مي كنم و به خودم دلداري مي دهدم كه لااقل سرم شلوغ تر از آن است كه بخواهم يا بتوانم به چيز ديگري فكر كنم +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa00:4xa0 توسطxa0 مکثxa0
جمع و تفريق - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:26
حافظه ي خوبي ندارم. خصوصاً در زمينه ي اعداد و حساب و كتاب. براي همين هر بار كه چيزي مي پرسند بايد حسابم را چك كنم تا بتوانم جوابگو باشم. چند ماه اخير بابت مرتب كم و زياد شدن حسابم و واريز و برداشت هاي مختلف كاملا رشته ي همه چيز از دستم خارج شد. صبح برايم پيغام گذاشته كه موجودي حسابت چرا با چند وقت پ
لعيا - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:26
روز عجيبي داشتم، پر از اتفاق هاي نا معمول. شب، بهتر است بگويم نيمه شب، عكسي از دخترخاله ي پنج ساله ام ديدم. پيراهن سفيد توري پوشيده بود، از همين ها كه به بچه ها ذوق عروس بودن ميدهد. لباس را روي تي شرت سفيد خانه به تن كرده بوده و براي اينكه قدش به آينه ي قدي كنسول برسد دو تا بالش زيرپا گذاشته بود. يك
عمو - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:26
يك چيزهايي را هم نمي شود گفت، آدمها مي گذراند پاي تعارفات معمول. نمي شود توضيح داد فلاني جان، يك عمر داشتنت يك خوشبختي بزرگ بود. اينكه يك عمر مثل كوه پشت من ايستادي. اينكه هميشه حمايتت و حضورت و تشويقت را داشته ام، در هر شرايطي! اينكه در بدترين روزها هم بوده اي، هستي! +xa0نوشته شده در xa0شنبه سیزدهم...
هذيان - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:27
بايد بغلت مي كردم و مي گفتم خداحافظ، آدمِ بدون خداحافظي يك عمر بي تكليف مي ماند. امروز كه داشتم حساب مي كردم چقدر وقت لازم است تا وضعيتم را از شش و نيم برسانم به ايلتس هفت يا بيشتر استاد پرسيده بود همه ي اين كتابها را از كجا آورده ام؟ دلم برايت تنگ شده و بدجوري از اين بابت شرمنده ام. براي اينكه تو گ
باز - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:27
[unable to retrieve full-text content]پس بگيري پس بگيري پس مي گيرم
پنج - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:27
١-زندگي بازي هاي عجيبي دارد. يك دوره اي هرچه تلاش ميكني رفتارهاي طرف مقابلت را نمي فهمي، گيج مي شوي، مستاصلي! بعد ها توي شرايطي قرار مي گيري كه ريشه و دليل آن رفتار ها را درك كه نه، زندگي ميكني. بعد تاسفت به حال خودت و تلاشي كه كردي بيشتر مي شود. ٢-درست زماني كه فكر مي كردم تا يكي دو ماه آتي پرونده
ياد بگيريم - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:27
xa0 کسانی که شما را دوست دارند حتیاگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشند ترکتان نخواهند کرد، آن ها یک دلیلبرای ماندن خواهند یافت...!بهومیل_هرابالاز كتاب : تنهايي پر هياهو
شايد - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:27
يادم داد كه خشم، ريشه در ناكامي دارد. امروز حس مي كردم دلم ميخواهد ليوان چاي را روي استاد و خنده هاي لوث و نفرت انگيزش بپاشم و كلاس را ترك كنم. فكر مي كنم قبل ترها شرايط تحميلي را بشكل ساده تري تحمل مي كردم. تعارفات معمول، هنجارها، قاعده ها، روابط فاميلي و سنت هاي به ارث رسيده را.حالا حساسيتم به خيل
همين نزديك - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:27
[unable to retrieve full-text content]دستهايم خلاصه ي همه چيز بود اگر كه گوش مي كردي
بگو - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 14:12
به يادآوردن هميشه هم كه بد نيست. مي شود يك عكس، خاطره ي يك خوشي پايدار، يك دوستي عميق، يك لبخند بزرگ باشد. مي شود به خاطر بياوري كه فلان آدم را داشتن و شنيدن و گفتن و در آغوش كشيدن چه خوشبختي واضحي است.
خدا... - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 14:11
اون:عزيزم اون كلاسي كه گفتي دوره هاش مدرك هم نداره قابل ارايه به دانشگاه هست؟ من: وقتي مدرك نميدن چي رو ارايه كني اون:يني شامل سرفصلاي اي پي تي نيست؟ من: دوره مكالمه س آخه چه ربطي داره اون:(براي چند دهمين بار)، قيمتش چقد بود؟ من:(بعد از حداقل ده-پانزده بار توضيح)، شماره موسسه رو گذاشتم تو گروه خودت ...
خود كرده ها - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 4:21
يكي از جالب ترين چيزهايي كه اين اواخر خواندم بخشي از يك كتاب روانشناسي بود كه مي گفت مسوليت شما در برابر نفر مقابل در يك رابطه(كاري، دوستانه، عاشقانه و...) پنجاه-پنجاه نيست، صد به صفر است. در واقع تمام مسوليت رابطه اي كه متعلق به شماست به عهده ي شماست، از تصميم به شروع و ادامه ي آن تا تلاش براي بهبو...
فضولي - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 4:21
يكسري آدم هم با رفتارهاي مضحك ادامه دار گند مي زنند به يك رابطه ي دوستانه و وقتي تصميم گرفتي از دايره ارتباطاتت بگذاري شان كنار يادشان مي افتد به اندازه كافي در زندگيت فضولي نكرده اند و پيغام مي فرستند به يك دوست مشترك كه فلاني ازواج كرده؟ نامزد دارد؟ كارش چي هست؟ دانشگاهش چي شد؟ حواسشان هم هست خداي...
اين زمان لعنتي - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 17:47
قسمت شگفت انگيز خاطره آنجاست كه متعلق به گذشته است اما ماهيت ثابتي ندارد!بسته به آنچه بعدها پيش مي آيد يك خاطره ي بد در گذر زمان مي تواند تبديل به يك اتفاق تمام شده يا خنثي شود و يك خاطره ي خوب بعد از فقدان مي تواند تبديل شود به يك سوهان روح، يك تلخي بزرگ! جالب نيست؟

برچسب‌های مرتبط

بگو کجایی | بگو بگو نامجو | بگو ای یار بگو | بگو منو کم داری | بگو نه | بگو برا چی | بگو که گل نفرستد | بگو کجایی زند وکیلی | بگو چه کنم | o h i o