سزاواري
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 17:47
آنچه براي من سخت بود براي تو نا ممكن است منصفانه ترين بخش اين حكايت همين بود...
به خودت بيا
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 3:49
ترس هاي ما فقط مايه آزار خودمان نيستند. گاهي ما ديگران را، آدمهايي كه دوستمان دارند را آزار مي دهيم براي اينكه نمي توانيم ترس هايمان را كنترل كنيم. مثلاً از متعهد بودن مي ترسيم، از قبول مسوليت مي ترسيم، ترس از صميميت داريم، ترس از دست دادن داريم، از اعتماد كردن مي ترسيم، از اينكه اشتباه انتخاب كنيم ...
باور كنيم
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 3:49
همه ي روابط بشر يك جور معامله ي دو سويه است، يكيش هم رفاقت. يعني اگر قرار است از آدمها توقع توجه و محبت و دوستي داشته باشيد چيزي هم متقابلاً بايد براي ارايه xa0وجود داشته باشد. نمي شود اين حس را به آدمها منتقل كنيم كه از اعتماد يا دست و دل بازي يا توجهشان سو استفاده شده و اين ماجرا را همينطور تكرار ...
وي
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 3:49
اين وضعيتي كه الان تويش گير افتاده ام اسمش هست چهارراهي! اين شكلي است كه من يك موقعيت شغلي را بشدت ميخواستم، بعد جور نميشد! بعد بصورت كاملا ناخواسته xa0و بعد از يك انصراف پر دردسر دوباره برگشتم دانشگاه. بعد نشتيم با عمو جان برنامه ريختيم كه زبانم را برسانم به يك جايي كه بشود كارهاي مهاجرت را شروع كر...
براي خاطر خودت
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 3:49
دوستت ندارم و نمي دانم آيا زمان چيزي را تغيير خواهد داد يا نه. ببخشيد اما نمي شود براي تسلي لحظه اي آدمها به آنها دروغ گفت. براي من "دوستت دارم" به تنهايي يك تعهد است. به زبان آوردنش يعني من تصميم گرفته ام توي اين خاك ريشه كنم و به آن پايبند و وفادار باشم. يعني قبول كرده ام كه تو انتخاب من هستي و ام...
آواز قو
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 3:48
چه زخمي هرچه هست رد پايي از نبودن است يا نرفتن يا نداشتن، چندتايي فعل نفي شده كه اينهمه قال ندارد، دارد؟ هرچه هست همان هر چي نيست، هرچه بايد و نبايد است و بس.
آسمان و زمين
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 3:48
همه ي آدمها گاهي بايد بروند بيرون از شهر، جايي را پيدا كنند كه نور چراغ هايش آنقدر نيست كه ستاره ها پيدا نباشند، بعد به سوسو زدن آنهمه نقطه ي درخشان زل بزند و به اين فكر كند كه ما چقدر كوچكيم، چقدر كوچكيم، چقدر! و با اين وجود طوري زندگي مي كنيم كه گويي مركزيت هستي و با ارزش ترين موجوديم.
مثلاً
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 3:48
گفت يك چيز نامتعارف بگو گفتم من عاشق بوي جعفري تازه و خرد شده ام خنديد هستم، بوي جعفري تازه ي خرد شده همزماني هزاران خاطره ي قديمي، خوشايند و نا مشخص است كه با ياد مي آوري.، يا نمي آوري، يا هرچه! گيرم اسمش شاعرانه يا شيك نباشد
ما
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 14:39
شب هاي زيادي هست كه بعد از يك روز پر كار، يك روز تعطيل، يك روز معمولي، يك روزِ كسل كننده ي توي خانه يا يك روز سرگرم كننده ي پر از دور همي، اصلا يك هر روزي، ناگهان چيزي توي وجودم خالي مي شود. انگار باتري تمام كرده باشم، انگار همه ي شارژم را روز خورده باشد و تمام شده باشم يكهو پر مي شوم از بي انگيزگي ...
براي آنكه
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 14:39
هميشه ميگفت تو براي رسيدن به دوست داشته هايت، خواسته هايت چه كرده اي؟ اگر ميخواستي نويسنده باشي چند تا كارگاه داستان نويسي رفته اي چند تا كتاب داستان نويسي xa0خوانده اي با چند تا نويسنده حرف زده اي توي چند تا مسابقه ي كوچك و بزرگ شركت كرده اي؟ من فكر مي كردم از اينهمه آدمي كه آرزوي جهان گرد شدن دارن...
روشناي
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 18:53
گفتم شمع تو روشنش كردي، نازك و آرام، گوشه اي نشست و نور شد. شبيه به سلامي دوباره، اگرچه شب بود و غريب هم بود. من هم شب بودن و غريب تر، تو نور شدي، نور بودي، نور فرستادي.
بي انصافي ها
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 19:50
نه سخت مي گيرم نه نوقعي دارم فقط دلم نميخواهد در باره ي بعضي چيزها حرف بزنم، دلم نمي خواهد هي جمله ي كليشه اي خرج كنم و اداي آدمها بخشنده را در بياورم و مثلا وانمود كنم فراموش كرده ام و تمام شده چون فراموش نكرده ام و تمام هم نشده و خيلي هم مهم بوده كه عواقبش هنوز پابرجاست. فقط وانمود كردن به اينكه چ...
.
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 19:50
پس چه جيزي عوض شده بود همه چيز
ماهتاب
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 19:50
داشتم به ميم ميگفتم آدمي حال بدش را مي نويسد وگرنه حال خوبي ها را كه زندگي مي كني.
منِ او
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 7:44
به اين فكر كن بخشي از اين غافلگيري هاي روزمره مي توانند خوشايند باشند. اگر بناست كه آدمي آزار ببيند و درد بكشد و سختي، به انتخاب زندگي، چرا لااقل اين فرآيند انتخابي به دست خودش در جهت تغيير كردن نباشد كه درد دارد كه زمان بر است كه سخت است اما شدني است اگر بقدر كافي مصمم، صبور و پرتلاش باشي.
نه تو آني
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 7:44
يادم رفت همانطور كه روي سنگ هاي ايوان بناي مركزي نشسته بوديم برايت بگويم، روزي كه قبول كردم همه ي آنچه از او و در او دوست مي داشتم از من رفته، بخشي از شعر فروغ بودم: زانكه ديگر نه تو آني، نه تو آني
به وقت من
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 18:58
يك روزي كلكسيونر ساعت مچي مي شوم. مثلاً همين هشت تا ساعت مچي را مي رسانم به هشتاد تا هشتصد تا، بعد هر بار با جزييات يادم مي ماند كه كدام را از كجا خريده ام يا هديه گرفته ام. مثل اين روزها كه مي دانم آن روز آخري آن ژاك لمن طلايي دستم بودم يا آن روز اول سواچ صفحه صورتي. يادم هست هفت سال پيش توي نمايشگ...
بگو ك مي شود
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 5:01
بارها شده است كه اينجا نوشته ام و پست نكرده، يعني كلمه هايم آنقدر ناخوش بوده اند كه نخواسته ام ثبت شوند. از صبح امروز شبيه كسي كه توي ميدان جنگ است تقلا كرده ام. با خودم، با آنچه ديگري در من زنده مي كند جنگيده ام، قاطي اينهمه دادي كه زده ام و اشكي كه ريخته ام اشپزي كرده ام و خانه مرتب كرده ام و باشگ...
نيستي و هستي
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 18:19
از آنچه در من است و در اراده ي من نيست و آنچه در من نيست و بودنش نياز من است به چه چيزي و چه كسي پناه ببرم
بازي مي كنند
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 6:38
اگر قبل از اينكه به آدمها اجازه بدهيد به حريم خصوصي تان نزديك شوند بقدر كافي به خودتان براي شناخت آنها و به آنها براي بروز جوهره ي وجودي شان زمان بدهيد بعدها درگير احساساتي شبيه به حماقت، سرخوردگي يا نا اميدي بابت زياده بها دادن به آنچه گمانمي كرديد آنها هستند و نبودند نخواهيد شد!