درمان - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 13:03
اگر پنج سال پيش به من مي گفتيد پنج سال بعد از اين فلان اتفاق را حتي بخاطر نمي آوري يا فلاني همين بيخ گوشت در دسترس و نزديك است و حتي كنجكاو نيستي ببيني چه مي كند و چطور لابد كلي كفري مي شدم كه شما درد لحظه را نمي فهميد و چه و چه. تفاوت بيست و چهار سالگيم تا امروزي كه پنج سال و هزار هزار اتفاق بعد از...
او - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 14:55
آنچه بايد اتفاق بيفتد اتفاق مي افتد، تلاش نكنيد آنچه بايد را ب تعويق بيندازيد
دوستانم - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 14:55
شبِ خوبِ خنده هاي از ته دل
منِ واقعي - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 15:30
كتابي هست با عنوان مطلق در ذهن ايراني، نويسنده اش خانم دكتر مفيدي است و چاپ نشر قطره است. كتاب را كه بخوانيد بخشي از سوال هاي ذهني مربوط به اينكه ما ايراني ها چرا انقدر پر از خشم و عقده ايم و چرا رانندگيمان اين طور است و سيستم اداريمان آنطور و فرهنگ ديكتاتوري در خانواده هايمان حكمفرما، پاسخ داده مي ...
١ - تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 4:16
عكسم را فرستاده و زيرش نوشته: زني خوشحال در آستانه ي فصلي سرد.xa0 ديوانه است و دوست داشتني
٢ - تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 4:16
گفت بك ورق كاغذ بردار و آرزوهايت را ليست كن. نوشتم، سر جمع شد چهارده تا. گفت اينها كه نوشتي بيشتر شبيه هدفند تا آرزو، همجين دور از دسترس هم نيستند. گفتم آدم از يك سني به بعد از نا ممكن ها دست مي كشد آنهم وقتي رسيدن به اينهمه ممكن سخت شده. اما هنوز چهارده تا چيز توي ليستم دارم.چهارده تا اتفاق يا آرزو...
مهر - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 5:08
هر دوتاي اين فصل هاي ناگهان رو به تغيير را دوست دارم، هم بهار كه ناگهان گرما و جوانه ها به زمين بر مي گردند و هم پاييز كه عطش تابستان را مي گيرد و زرد و نارنجي ميريزد به چهره ي درختان.
كاش هرگز نبودي - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 23:03
پاركي كه يك بار اتفاقي حوالي ده ونك به چشممان خوردو بعد تر ها يكي دوبار سرزديم باغ ايراني بود. هيچ وقت فرصت نشد بگويمت. امروز عكس هاي مبينا را كه مي ديدم خاطره ي انارهاي نارس و نيمكت ها و آب راه ها مقابل چشمم زنده شد. خاطره ها مدتي است كه فقط غمگينم مي كنند. دلتنگ نمي شوم. يادم مي آيد كه اين خودخواه...
گرگ هاي در پوست بره - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 17:22
ميگفت اگر رفتار آدمهاxa0آنقدر آزار دهنده است كه قادر به تحملشان نيستي از دايره ي روابطتت حذفشان كن اما هرگز براي مقابله به يكي از آنها تبديل نشو!خودت بمان، حتي اگر گمان كردند نميفهمي خودت باش، مطابق شان خودت رفتار كن و وقتي لازم بود مطابق شان خودت برو.
فصل - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:40
جاي درس خواندن نشسته ام كارتون تماشا مي كنم، فر فري موهام بالاي سرم جمع شده. بعد از اينهمه سال جاي مثل هميشه صاف كردنش بعد حمام گذاشته ام فرفري هاي شلخته دورم بريزند. بوي پاييز مي آيد. شهريور ماه بلاتكليفي است، درست مثل خودم كه متولد شهريورم. بخشي از پاييز نيست اما به اول پاييز مي ماند. بخشي از تابس...
قوي باش - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 15:55
گفت يك جايي بايد با ترس ها روبرو شوي، با بزرگ ترين و بدترينشان اما اين بار به شكلي متفاوت. با نگاهي متفاوت، گفت بايد اجازه بدهي ترس اتفاق بيفتاد و واكنش هاي عصبي بدنت برگردند و شرايط سخت باشد اما اينبار به جاي تلاش براي بهترين كار را ارايه كردن فقط سعي كني خوب باشي. آرام، منطقي و خونسرد. بدون اينكه ...
من - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 2:16
زماني هم بود كه نوشته هايم اينجا مخاطب نداشت. به قصه مي مانست. برچسب هاي گوش مي كني، برچسب هاي به مقصدي كه مي رسد از همان وقت ها مانده. داشتم اين يكسال و نيم اخير را تماشا مي كردم يا آن بخش گم شده ي آرشيو كه بلاگفا خورد. چقدر دور شده ام از نوشتن برا نوشتن. چقدر متن هايم بداهه هاي تب آلوده اي هستند ا...
گوش بده - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 23:18
يك بخش احمقانه از زوج بودن همه ي دوستان نزديكت اين است كه نه xa0مي تواني آدمهاي تازه اي با همان حس و حال پيدا كني نه مي تواني با شرايط كنار بيايي. گاهي حس مي كنم يك وصله ي ناجور شده ام وسط جمعي كه تلاش مي كنند مرا كنار خودشان نگه دارند. نه دلم ميخواهد توي ميهماني ها و بيرون رفتن هاي خانوادگي همراهشا...
ع ج ب - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 15:55
اين روزها مامان هرازگاه اشاره اي به فلاني مي زند. مثلاً ناگهان ياد رستوراني كه با هم رفتيم مي افتد يا مي پرسد دكترايش را از كدام دانشگاه گرفته بود يا چه و چه. ديروز هم آمده بود كه اگر گفتي اتفاقي كي را توي خيابان ديدم، فلاني! اخب اولش همه چيز به شوخي و اتفاق مي مانست اما كم كم نگران شده ام نكند باز ...
رها - تاریخ: 1395/6/15 ساعت: 17:39
ميگويد آدمهاي خوك صفت دور و برت زيادند، آدمهاي نمك نشناسي كه تو را تا تامين منافعشان مي خواهند! ميخندم. ته فنجان را مي گيرد سمتم كه ببينم، انگار راستي راستي بناست چيزي توي آن ته مانده ي قهوه و خطوط در هم باشد. فنجان را با دست كنار مي زنم، مي گويم فاصله ام از آدمها اينروزها بيشتر از آن است كه صدمه بب...
سرگرداني - تاریخ: 1395/6/15 ساعت: 2:35
از تمام آنچه نمي داني، تمامي گرفتنت، سهمگين ترينشان بود.xa0
شب از ما گذر كرد - تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 10:39
پيله ها تنيديم دور تا دور پروانه اي كه بال داشت و رنگ داشت و شوق داشت و مي پريد. پيله ها تنيديم از سر خودخواهي و يكذندگي و خشم و دلتنگي و ضعف! و هيچ پروانه اي از نو يك كرم ابريشم و دوباره يك پروانه نخواهد شد. ما همه ي آنچه بود را به اميد باز پس گرفتن آنچه نمي شود در هم تنيديم و به هم بافتيم و...پروا...
شهريور - تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 10:37
ديروز، سه وعده اشك ريخته ام. صبح را براي خبر بيماري مادر قديمي ترين رفيقم و بغض و ترسش آن سوي خط.ظهر را براي خاطر مامان كه دست بر نمي دارد از زير و رو كردن قصه هاي جديد و قديمي و اصرار بر اينكه فلاني چه ايرادي داشت و بهماني چرا نه و حكايتمان كم مانده تبديل شود به يك جدال كهنه و شب را...شب را از درما...
در آستانه ي سيزدهم شهريور - تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 10:36
هميشه مي گفت آدمها مي ميرند، همه ي آدمها مي ميرند، براي مردن عجله نكن. براي تمام شدن، كنار كشيدن، ته كشيدن، تسليم شدن، براي توي خودت مردن عجله نكن. شتابت را بگذار براي زندگي، عجله كن كه فرصت زندگي كردنت از دست نرود. يادش افتادم چون تا مي آيم خودم را جمع و جور كنم و برگردم سر دندگيم درد مي آيد مي نشي...
... - تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 10:35
داشتم به آرش مي گفتم، دور زدني نيست، فراموش كردني نيست، انكار شدني نيست، فقط بايد قبولش كرد

برچسب‌های مرتبط

بگو کجایی | بگو بگو نامجو | بگو ای یار بگو | بگو منو کم داری | بگو نه | بگو برا چی | بگو که گل نفرستد | بگو کجایی زند وکیلی | بگو چه کنم | o h i o