به امید اینکه خوانده شود - تاریخ: 1405/4/16 ساعت: 5:40
اینجا چراغی روشن استکه من آن کورسوی امیدمبه امید اینکه خوانده شودنت داخل ایران قطعه، می‌نویسم به این امید که دوستانم ببینند. امیدوارم سلامت باشید. اگه اینجارو خوندین یه خبری بدین.
تاریخ تاریخ - تاریخ: 1405/4/16 ساعت: 5:40
اینجا چراغی روشن استکه من آن کورسوی امیدمتاریخ'>تاریخ تاریختحلیل‌ها به صحبت‌های پیشگوی معبد دلفی شبیه شده، خودت باید حدس بزنی چه منظوری داره. هرکسی بسته منفی نگری یا آرزو اندیشی برداشتی می‌کنه. هیچ نظریه محکم قابل توجهی نیست. هرچه پیش بیاد اما همین‌ها فریادشون بلند میشه که من میدونستم و گفته بودم و ...
پرنده‌های کوچک عزیزم - تاریخ: 1405/4/16 ساعت: 5:40
اینجا چراغی روشن استکه من آن کورسوی امیدمپرنده‌های کوچک عزیزمبچه را برده بودم خانه‌ی بازی، وقت برگشتن صدای بلند کوبیده‌شدن آب در آ‌ب‌نما ترساندش. چیزی در قلبم مچاله شد. برای بچه‌های کوچک دوستانم، برای اقوامم، برای دخترخاله‌ی باردارم، برای وطن و برای صدای انفجار در تهران. برای ترس که حق بچه‌ها نیست ....
از سرزمین خورشید - تاریخ: 1404/9/29 ساعت: 16:56
از سرزمین خورشید دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده. باید بگردم بین کلمات و چیزهایی از خودم را مرور کنم. تغییر کرده‌ام، بشکل واضح و زیادی تغییر کرده‌ام. زحمت زیادی هم داشته البته. حالا جهان کمی امن‌تر و من کمی پذیراتر هستم. مامان بودن چیز قشنگی است. خانواده ساختن هم همینطور. فکرش را که می‌کنم، انگار جمله‌...
تو می‌تابی - تاریخ: 1404/9/29 ساعت: 16:56
تو می‌تابی بچه به زندگیم بعد اضافه کرد. درک بیشتری از گذر زمان یا حتی عوض شدن فصل‌ها. این‌ها را امروز می‌نویسم که سر‌لج بود و از دنده چپ بیدار شد. خلاف خلق خوش همیشگی، امروز نق می‌زد، غر می‌زد، بهانه می‌گرفت. حالا خوابیده. از صدای نفس‌هاش می‌توانم بگویم درست در کدام لحظه خوابش برده. گاهی دست می‌کشم ...
نور قشنگم - تاریخ: 1404/9/29 ساعت: 16:56
نور قشنگم جمله‌بندی‌ بچه بشکل بامزه‌ای داره بهتر میشه. ترکیب دو زبان، هر دو رو به نسبت سن خیلی خوب صحبت می‌کنه. حافظه درخشانی داره با کلی شوق به کشف کردن. تازه از سفر ساحلی برگشتیم. تمام اون چند روز پر از ذوق بود. توی آب، بین شن‌ها، روی تیوپ بادی شکل تک‌شاخش. باید عکس‌هامون رو جدا کنم، سری جدید رو چ...
توت‌فرنگی کال - تاریخ: 1404/9/29 ساعت: 16:56
توت‌فرنگی کال هفده سالم که بود جراحی آپاندیسیت داشتم. جای بخیه، زشت و ناجور، بزرگ‌تر از حد معمول باقی موند. برای خودم مهم نبود مامان بابا هربار یادشون میفتاد از جراح عصبانی میشدن. چند سال بعد بابا یه کرم ترمیمی برام گرفت، یمدت زدمش، زخم کم‌رنگ‌تر شد اما ناپدید نشد، خسته شدم و پروسه‌رو رها کردم. سال‌...
دلم برات تنگ شده - تاریخ: 1404/9/4 ساعت: 21:13
تو این پنج‌سال بارها و بارها و بارها خواب دیدم عمو زنده‌س. وانمود کرده مرده. خبر دروغ بوده. ختم رو برای کسی گرفتیم که زنده‌س. بهش می‌گم میدونی من چقدر گریه کردم؟ بیشتر وقتا یکم بعد دوباره میمیره. گاهی هم زنده میمونه و دیگه مهم نیست چقدر گریه کردم. دلم براش تنگ شده. خاک ندیدن چیز عجیبیه. یه پرونده با...
از این قبیل - تاریخ: 1404/9/4 ساعت: 21:13
به برف فکر می‌کنم. به چیزهایی که از احساساتم بلدم، چیزهایی که یاد گرفته‌ام. به مهارت گفتن، شنیدن، تلاش برای حل کردن. به بی‌اعتبار کردن اضطراب‌های بی‌ریشه. به مکث کردن فکر می‌کنم، به مکث کردن. به درنگ کوتاه بین پرش‌های ذهن. لحظه‌ای که می‌پرسی، شک می‌کنی، بعد چیزی هست که شاید نور نباشد، اما تاریکی هم ...
کجا مانده بودی عزیزم؟ - تاریخ: 1404/9/4 ساعت: 21:13
صدای توی پادکست از یک بحث فلسفی تاریخی رسیده بود به ارزشمندی ذات زندگی. داشت از لذت لحظه‌ها می‌گفت. گمانم بعضی کلیشه‌ها هم حیف شده‌اند. یکیش همین زیستن در لحظه. دوش آب‌گرم، ورِ خنک بالشت، پنج دقیقه‌ی اضافه‌ی دم صبح. آن تکه‌ی داغ نان سر سفره که بابا خریده باشد. بابا را داشتن، سالم داشتن، کنارت داشتن ...
بهار جان - تاریخ: 1403/3/13 ساعت: 15:21
تا این لحظه از امسال راضیم. آدم بهتری بودهام، چیزهایی ساختهام، چیزهایی پس گرفتهام و دنیا، آنطور که تماشا کردمش، دور من آرامتر گذشته. جز این میزبان بودهام، مامان بودهام، تلاش کردم خودم باشم، که بودهام و چیزهای کوچکی از این قبیل که کم نیستند. Adblock test (Why?)
شکوفه نارنجی - تاریخ: 1403/2/9 ساعت: 17:49
روزهای بارانی که مهلت بدهند، هوا هوای بیرون زدن است. عطر گل و سبزه شهر را برداشته. اسکوتر برقی برداری، تونلهای درختی را پشت هم رد کنی و جهان در آغوش تو باشد. این روزها سپاسگزار اتفاقات کوچک و سادهام. بغلهای بیهوا، خندههای دخترم و حتی تماشای شاخههای رز باز شده توی گلدان روی کنسول. تابلو نقاشی سفارش د...
جهان آفتابی - تاریخ: 1403/1/16 ساعت: 16:52
این روزهای ابتدایی سال نو، ملایم و قشنگ و خواستنی بوده. آنطوری که از بهار توقع داری. هوای خوش، حال خوش، اتفاقات کوچک خوش. یکی دو تا دورهمی، چند تایی هدیه، مقدار زیادی لبخند. بستههای قشنگ پستی و امروز! امروز پنجم فروردین و پنجمین سالگرد ازدواج ماست. امروز کمی بیشتر عاشقم. Adblock test (Why?)
بارقهها - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 19:14
اومدم که بنویسم در یک ماه گذشته حال روحیم خوب بوده. زیر نظر متخصص دوز کمی دارو شروع کردم و انگار که گرمی به دلم برگشته باشه، دنیا دوباره رنگ گرفته. بنظر میاد افسردگی بعد از زایمان یقهم رو ول کرده. حالا هر روز رو به جان کندن به شب نمیرسونم، نفس کشیدنم سخت و سنگین نیست، حتی دردهای فیزیکی قابل تحملن. ک...
- تاریخ: 1402/8/15 ساعت: 14:43
[unable to retrieve full-text content]کسی رو ندارم براش بنویسم و بگم دارم خفه میشم.
دوست داشتنش - تاریخ: 1402/5/28 ساعت: 19:13
در این بیشتر از یک هفته حالم خوب بود. آغوشها، تجدید خاطرهها، آشنایی ها. با اینهمه دلم برایش تنگ شده. میخواهم قبل از آمدن برایش بنویسم حیرت انگیزترین احساسی که در تهران با آن مواجه میشوی این است که این شهر دیگر خانه نیست.خاطرهانگیزاست، آشناست، حتی پر از جاهای دوست داشتنی است اما خانه نیست و این عجیب ...
دیدنش - تاریخ: 1402/5/28 ساعت: 19:13
[unable to retrieve full-text content]اوضاع احوالم خیلی « فردا تو میآیی» طوره. پروازش چهارشنبه میشینه، دلم براش تنگ شده.
چون به دیده شدن آن دیگری حسادت میکنم - تاریخ: 1402/5/3 ساعت: 17:12
شاید هم گیرندههایم درست کار نمیکنند. خوانش درستی از اتفاقات ندارم، جهانم آلوده به تاری نگاه موجودی مغموم است. یکبار یک جایی خوانده بودم شاید حقیقت جهان هماناست که افسردهها میبینند. تاریک، بیهوده و رنجآور. حال آدمی چیز دائماً در تغییری است. آن لحظههایی که غلبهی اندوه میل و شوقم به زندگی را خفه میکند ...
برای آنکه ما انسان هستیم - تاریخ: 1402/5/3 ساعت: 17:12
متوجه یک الگوی تکراری شدهام. نمیتواند حال بد دیگران را تحمل کند. اندوه، اضطراب، افسردگی یا هر حس منفی دیگری خشمگینش میکند. مرتب به دیگران برچسب ضعیف بودن میزند یا آنها را متهم میکند که انرژی و توان او را میگیرد. به همه، به هرکسی که ابراز خستگی کند، در مسیر توقعات او حرکت نکند، هرکسی که اندکی همدلی ی...
هرگز نمیبخشم - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 12:59
قبلتر به شب که میرسیدم انگار تمام توانم را مصرف کرده بودم، خالی میشدم، غمگین و خسته. صبح به هر زحمت دوباره تکهها را جمع میکردم و چیزی پیدا میکردم، یا میساختم، برای دوام آوردن. از دیشب اما، زخمهای قدیمی باز شدهاند، درد قلبم از چشمهایم میجوشد، اشک امان نمیدهد. خسته نیستم، وا دادهام انگار. ذهنم یکی یکی...

برچسب‌های مرتبط

بگو کجایی | بگو بگو نامجو | بگو ای یار بگو | بگو منو کم داری | بگو نه | بگو برا چی | بگو که گل نفرستد | بگو کجایی زند وکیلی | بگو چه کنم | o h i o