
چه زخمي هرچه هست رد پايي از نبودن است يا نرفتن يا نداشتن، چندتايي فعل نفي شده كه اينهمه قال ندارد، دارد؟ هرچه هست همان هر چي نيست، هرچه بايد و نبايد است و بس....
ادامه مطلب
گفت يك جايي بايد با ترس ها روبرو شوي، با بزرگ ترين و بدترينشان اما اين بار به شكلي متفاوت. با نگاهي متفاوت، گفت بايد اجازه بدهي ترس اتفاق بيفتاد و واكنش هاي عصبي بدنت برگردند و شرايط سخت باشد اما اينبار به جاي تلاش براي بهترين كار را ارايه كردن فقط سعي كني خوب باشي. آرام، منطقي و خونسرد. بدون اينكه به دست آوردن چيزي يا نظر كسي يا برآمدن و برنيامدن از پس ماجرا اهميتي داشته باشد. ميدانستم منطقي است اما احساسات آدمي، استرس ها و دلواپسي ها و وحشتش مگر پيرو منطق و قاعده اند. مگر به اين سادگي است كه آدم بزند به دل حادثه و ترس برود، درد گردن و بي حسي دستها برود، ...
ادامه مطلب